|
سلام به دوستان عزیزم... بعد از چند وقت وبلاگ رو به روز کردم با یک غزل و یک شعر نو
امیدوارم خوشتون بیاد و نظر هم فراموش نکنید بدید... خیلی ممنون دوباره توی این کافه، منم با میز تنهایی کنارم کاغذ باطل، مچاله، ریز تنهایی نشسته روبه روی من،دلم را ریش می خواهد منم دادم دل خود را،به تیغ تیز تنهایی مرا با خود ازین کافه،به دیدار تو می آورد همین افکار رویایی، خیال آمیز تنهایی چقدر آرام و آسوده،چه مغرورانه طی می شد عبور ثانیه های، ملال انگیز تنهایی مریضم من به دردی که، ندارد هیچ درمانی به جز سیگار،دیازپام،تو،لبت،پرهیز تنهایی مرا تنها نخواهی دید،همیشه هست دنبالم نظر دارد به من شاید،نگاه هیز تنهایی --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- وقتی دلم می گیرد مترها را خیابان می کنم و از توی جیب های مردادی شلوارم، بهمن را بیرون می کشم و می کشم و می کشم و می کشم آنقدر می کشم که پیرمرد داد میزند: "جوان سیگار نکش، از روزگار بس است" روی صورت عرق کرده ی خیابان، آهسته می روم آنور خیابان، کافه ای چهار زانو نشسته وسوسه می شوم دامنم را باد می برد می روم تو گوشه ی سمت راست شمالی ترین قسمت جنوب کافه، پشت میزی می نشینم به تو فکر می کنم و به قهوه ام که شکر ندارد با خودم می گویم: زندگی همیشه تلخ است می روم توی فکر، یاد خاطره هام می افتم یادش بخیر وقتی می خواستم در اسفند بهمن بکشم تو می آمدی پیشم می گفتی: "خورشید یا فندک؟" من می گفتم: گزینه ی یکی مانده به اول و تو می خندیدی کاشکی پیشم بودی دوست داشتم آغوشت فقط مال من بود، نه برای این و آن بهمن را از جیب های مردادی ام بیرون می کشم و می کشم و می کشم و می کشم آنقدر می کشم که روزگار تمام می شود پیرمرد فریاد می زند: "از روزگار؟ آه... پیرت می کند جوان" قهوه ام را که خوردم، از پشت میز پا شدم وقتی از کافه آمدم بیرون، تو آن ور خیابان بودی برایم بارانی آورده بودی و بهمن وقتی بارانی را تنم کردم، آب رد شد ماشین پاشید روی بارانی ام من گفتم: روزگار بر لعنت
سلام به همه ی دوستان... با چند قطعه شعر در خدمتتون هستم که امیدوارم خوشتون بیاد... فقط نظر یادتون نره و بگین از کدوم شعر بیشتر از همه خوشتون اومده... مرسی از نظرتون تقدیم به پاییز نگاهت چشم تو، آغاز فصل سرد بی نهایت در نگاهت، زمزمه ها بر لبت سرشار درد درختانی که در پاییز می گریند درختانی که ریشه در نهان دارند در عین خامشی اما زبان دارند چقدر آسوده می خوابم، آنسان که قمری خفت در آغوشت، درون شاخه ی در هم تنیدهْ ی تو چقدر آرام می بارم، از آن غمناک دیدهْ ی تو من اشکم، آهم اینک، ناله ام، وای ام به جز اینها چه می آید برون از چاهسار پر خم نای ام؟ نگاهم کن نگاهت عین خوشبختی است نگاهت آب بر آتش کدهْ ی سختی است زبانهْ ی آتش زلفت، دلم را یک نفس سوزاند به راز سینه ام پی برد دلم را شعله ی عصیانگر صدها هوس سوزاند چشم تو، چون چشم نیلوفر، آتش بر آب چشم تو، بر هم زنندهْ ی خواب چشم تو، آغاز پاییز است جام چشم مست گیرایت که خون ها کرده در قلبم، از می پاییز لبریز است دلم پر درد، و لب هایم خموش و خسته، چشمم مست نگاه دور من حتی ز اشکی خشک، فقیر است و تهی دست دلم می خواهد اینک تا شود تک ماه شب هایت و نامم سُر خورد از لیزِ لب هایت نگاهم کن نگاهت راوی امید نگاهت برگ سرخی است، که در پاییز سینهْ ی خشک من خشکید به یاد شاخه هایی که ز جنس آن نگاهت بود، دلم می گفت: "چقدر آسوده می خوابم، آنسان که قمری خفت" --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- برای میش هایی که می میرند، سگ هایی که هنوز مزدور این و آنند و قصاب هایی که می کشند و محتاج خود می کنند... کنار کوچه ی ما یک سگ دلمرده باز می کند زوزه، که نانش خورده باز؟ آب و نانش روبهی زان خورد و رفت تیره بختش قرعه بد آورده باز یک دم آرامش ندارد پیرِ سگ حق او خوردند و او افسرده باز از گدایی پیش این و پیش آن دست خواهش پیش مردم برده باز صاحب دکّان قصابی از آن، میش دیشب کشته خون پرورده باز حیلت دنیاست کاندر آن سگی، گشنه ی نان است و میشی مرده باز --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- رباعیات خوابیده دلم به ناز در سینه ی من در این بدن زخمی پر پینه ی من دانم که کویر سینه ی خشکم نیست، شایسته ی این دوست دیرینه ی من ای باغ پر از شکوفه ی خار پرست ای زندگی بی ثمر دار پرست اهلی شدنم درین جهان وحشی، خاریست به چشم مردم هار پرست چون گرد ز پای قدمت بر جَستم بی خود شدم از پای،بدن،دل،دستم در عین سکوت سرد لب با چشمم، فریاد زدم هنوز عاشق هستم پاییز نگاه مستت ای دورترین کرده ست مرا ازین جهان کورترین جاریست به لبهای تو آیا باز هم، نام من بی خانه ی مهجور ترین؟ رفتم من خیس و خسته در کافه ی سرد سیگار و صدای زن، غم و قهوه ی درد یاد تو، صدای قاشق و قهقهه ها، در سینه ی زخمی ام چه خون ها می کرد در خانه ی سرخ دل که رویا می مرد در خانه ی خیس دیده دنیا می مرد هر کس که درین خانه ی غم می آمد، یا زخمی و خسته و حزین، یا می مرد --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- تک بیتی هر کس از دیوار دل آمد فراز جز غم و درد و پریشانی ندید
سلام به همه ی دوستان عزیزم. ببخشید بابت تاخیر در به روز کردن وبلاگ. با دو شعر نو، چهار رباعی و دو تک بیتی در خدمتتون هستم. امیدوارم خوشتون بیاد. فقط نظر یادتون نره
خواب هایم رنگین روزهایم غمگین روی دوشم توشه ی تنهایی ام سنگین پای هایم معنی افسانه ی اینجا نماندن برده اند از یاد با خودم می گویم، باید اینجا ماند تا مرد در وجودم نیست امیدی دگر از صبر در بیداد مانده ام بی تیشه و شیرین و کوه و همچنان فرهاد ازین بد خسروان فریاد درون سینه دل از لطف گردون می تپد کم کم و با هر جنبش نبضم درین زخمی تن خاکیم پراکنده ست خون پر غم و دردم از این ده روزه افسون رحم تا گور دل خسته تماشا می کنم رفت و شد مسجود عالم را همه تن دیده، لب بسته چه گلبن ها که گلهاشان به جوبار عدم پیوست چه چاه و چاله هایی که سرای عشق انسان شد چه اشک چشم ها بشکست چرا شیرین دم یزدان گلوی قبرها را خست چه امیدی توان بر کار دنیا داشت که هر روز و شبش دست جفا کار به خون مردم آلودش به خاک سینه ها خار مغیلان کاشت کی است این موسم برداشت؟ با خود اندیشیدم، خواب هایم رنگین روزهایم غمگین ساعت و ثانیه های عمر من ننگین از چه در انکار و تردیدم من اجل را سال هاست دیدم ------------------------------------------------------------------------------------------------------- بسته ی سیگارم و خیالی مبهم می دهد آزارم از جفای این یک وز ریای آن یک خسته و بیمارم گه ز خوابی مستم گه ز روی دردی گوشه ی دیوارم تا سحر بنگ و شراب عشق خامی در من نعره زد: "بیدارم" عشق من سرخ شراب و وفای افیون که نمود افگارم گرگ و میشی در مه دیده ام صورت تو تا کنون بر دارم من دلم تاریک است روشنی در چشمت می کند هشیارم بر دم کوچه ی تو زیر یک پنجره باز گریه تنها کارم خش خش باد خزان با سکوت برگی خوانده است اشعارم باغبانم، بی باغ پینه بسته است دلم خسته از یک خارم خواب کبریت رمید و نگاهش سوزاند چشم خیس زارم بسته ی سیگارم و خیالی مبهم می دهد آزارم ------------------------------------------------------------------------------------------------------- رباعیات دیر است، نیامدی و دلگیر شدم از رد شدن ثانیه ها سیر شدم چون باد بیا، ببین که اینک، اینجا از جور و جفای ساعتم پیر شدم تاخیر نمودی اتوبوس آمد و رفت چون وسوسه ی هزار بوس آمد و رفت در ایست گه عمر تباهم دیدم، عشق من و تو به هم،فسوس! آمد و رفت ملکی که در این زمانه ایران نام است درگیر حیات خاص و مرگ عام است در سینه ی خاک پاکش آرامگه، فرهاد و رهام و رستم و بهرام است خواهم که ز سرسختی و غم کوه شوم سرگشته ی زلفکان انبوه شوم از شور رخت تیشه بگیرم در دست فرهاد شوم، عاشق نستوه شوم ------------------------------------------------------------------------------------------------------- تک بیتی پیاده آمده بودم در این جهان اگر چه من، به دوش خلق تابوت من روان می رفت کبوترهای زیبای حرم من خواهشی دارم خدا را با کلاغان سیه رو مهربان باشید
سلام به همه ی دوستای خوبم. ببخشید دیر به دیر وبلاگ رو به روز می کنم. امروز با یک شعر نو و سه رباعی در خدمتتون هستم. فراموش نکنید نظر بدید. مرسی تقدیم به مهدی اخوان ثالث. روحش شاد در حیاط کوچک پاییز در زندان نشسته پیرمردی زمزمه بر لب، ولی خاموش گهی از تنگ زندان مست، گه از ننگ زمان مدهوش زلال موی نقره فام او چون چشمه ای بر دوش نخورده مست، کنار آب بی ماهی _وگر بهتر بگویم، ماه بی آبی_ در زندان، مداد و کاغذش بر دست و با خطی شکسته می نوشت او بر سر هر برگ، به نام آن که جان داد و گرفت آن را بدست مرگ و می گریید و می گریید و می گریید در حیاط کوچک زندان در آن ویران کنار گوشه ای در خاکمان ایران، کسی آرام جان میداد تمام غنچه هایی را که پرورد و هرس می کرد و با زیبایی آنها نفس می کرد، به دست باد و بیداد خزان می داد از آن آورد، ولی دم بر نمی آورد درون سیم های خار دار، بر روی هر دیوار کبوترها به شوق او، ز شوق صحبت و دیدار گرفتار حصار شوم زندان می شدند آنها و می ماندند و می مردند، به مکر و غدر انسانها ولیکن همچنان آرام کسی از جور این ایام، آهسته جان می داد و عمر خویش را همچون کبوتر ها، به دست عده ای بیگانگان می داد درختان زرد شبح هایی که از سر تا به پا گوش اند تا ببینند آیا، که مردان گرم و خود جوش اند؟ و یا در خواب و مدهوش اند؟ نمی شد حرف را حتی به دیوار خرابی زد، که این ویرانه ها مستور پر موش اند در حیاط کوچک پاییز در زندان نشسته پیرمردی جان به لب، زین شب نخورده مست، مداد و کاغذش بر دست --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- رباعیات درگیر لب توام که سرمست شدم بی خود ز تن و پای و سر و دست شدم از نور نگاه پرفروغت یارا در کتم عدم نیست بدم هست شدم شرمیست مرا ز بوسه ی سرخ لبت بوییدن زلفکان پر تاب و تبت بد خلقی و محزون، ولیکن سهل است بوییدن و بوسیدن تو در طربت وقت است که ما به سوی می خانه رویم اندوه گذاریم و به افسانه رویم از شور می ساقی زیبا، امشب گه مور شویم و گه چو پروانه رویم
سلام به همه ی دوستای عزیزم. بعد از چند وقت وبلاگمو به روز کردم. با یک چهار پاره در شب ولنتاین نظر یادتون نره پریشادخت تقدیم به همه ی آنها که از عشق به جز فراق ندیده اند تو صیادی، عجب ابرو کمندی سوار اسب تازی یا سمندی نتاز این گونه بر دامان صحرا دل صحراییان شوریده چندی کنار ایل هر جا سبزه زار است قدوم پاکت آنجا چون بهار است گل و شبنم، ترو تازه، چه پاکند قدم نه ای که خویت شاهوار است شرابی ده، مخور تنها، نگارا از آن لعل لبت قندی ببخشا کنار تلخی می مزه ای باش پیاله پر کن ای ساقی خدا را به شیخ پیر گفتم، باز گویم که من مهر تو را در سینه جویم تمام آرزویم اینک این است که آن موی سیاهت را ببویم پریشادخت ایلی، طرفه جویی تو ماهی، محشری، غالیه بویی لباس سرخ تو همرنگ لاله ست تو مثل لاله ای، چون او نکویی منم اینجا نشستم با دلی خون همه خشمم ز غداری گردون نمی دانم کجایم یا که هستم کیم؟ فرهاد، بیژن یا که مجنون تو شیرین باش من فرهاد مستم کمر بر جان کوه و سنگ بستم مگو نه، بسته بر زلف توام من نمی دانی که من شیرین پرستم؟ پریشادخت با من مهربان باش ضمادی بر دل بیگانگان باش تمام عمر من چون کاروانیست امیر و رهبر این کاروان باش تو ای تازی سوار دشت پیما مراد دشت و صحرا، کوه و گلها وصالت را عطا در خواب دیدست تو وهمی، آرزویی یا که رویا؟ --------------------------------------------------- پ.ن: پریشادخت به معنی دختر شاه پریان است
تقدیم به روح پدر بزرگم که خیلی دوستش داشتم. کنار حوض قدیمی خانه ی او همه ی خاطره ها، رنگ دیگر دارند سبز می شوم با رویای بودنت با قصه های کهنه ی مادر بزرگ سرخ می شوم در ختام سرودنت مادر بزرگ، - آه، ای پیر روزگار دیده - با عطر کلامت، با من بگو که ناگهان بی هیچ وداعی، پدر بزرگ چرا رفت؟ و بگو که چرا چون بغض، بی صدا از جفای نوه ی کوچک خود، در گلو سخت ش ک س ت؟
می شنوم، صدای پاره شدن دل خورشید را و خونی که به آسمان پاشیده می شد و رد آن تا ساحل می رسید لحظه ای که خورشید مرد، و دریا او را بلعید پرنده ها در پی معشوقشان سر به آب می زدند و سرود غم می خواندند چرا هیچ یک از آنها، سراغ مروارید سرخشان را از من نمی گیرد؟ خورشید اکنون، لای دندان های دریاست |
About
هی فلانی زندگی شاید همین باشد Archivesمرداد 1388تیر 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
ماه بالای سر تنهاییست |